وقتی از او یاد میکنند، روز روشن سرم تاریک میشود
راوی: محمدگل بلوچ (برادر قربانی)
قربانی: غلامرضا
زمان حادثه: ماه قوس سال ۱۳۹۷
مکان حادثه: در مسیر هلمند، منطقه گرشک، ولسوالی کجران ولایت دایکندی
من محمدگل از قوم بلوچ هستم. جای اصلی ما ولسوالی کجران ولایت دایکندی [است] و از قریه قلای لَش [هستم.] اسم شهید ما غلامرضا [است] و برادرم [میشود.] سالش؟ در تذکرهاش، در همین وقتی که شهید شدند فقط به همین برج پنجم [بود] که این ششم برج است. شش ماه میشود که شهید شدهاند. در ذهن مه نیست که در تذکریش چنده که از پیش خود من بگویم که ۴۵ ساله یه، در ذهن من نیه. تذکرهاش همرایم هست. اینها که از اینجا میرفت، شش نفر زیر موتر شدند. از همان ولسوالی کجران بودند، جنگ بود و آمدیم ولایت هرات. نزدیک هفت هشت سال میشود. باز اینها از همین قوما-اینطوری نیست که فامیلی نزدیک باشد- از همان قوم بلوچ بودند، سه نفر از همین قریه به همراه سه تای دیگه از مردم قندهار بود، همراه شده بود میرفت طرف منطقه، بالای زمین کشاورزی خود که ببیند چه هست. اینها به منطقه کجران میرفت، بلی آه. باز همین بود که در منطقه «خرخورده» اینها را مین بالا میکند. دیگه همین سه تای ما که مین بالا کرد، وقتی که ما خبر شدیم، خودم رفتم دیگه قوما هم آمده بود. دیگه در تشییع جنازه شاو ده نل (شاید منظورش شبانه است) خوده رساندم، روز که حرکت کردم شب رسیدم.
از منطقه خواهرزادهام زنگ زد برایم. آنها چون به کجران خیلی نزدیکاند. مین را طالبان گذاشته بودند، طالبان قتل کرد بخدا، منطقه کجران را قتل کرده، همین حالا منطقه جنگ است، ۲۴ ساعت جنگ است. روزی که کرزی صاحب سر تخت نشست، ۱۲ سال تاکنون سمت باغران و چارچینی حکومت نتوانسته. همین حالا جنگ روان است. دولت است، [در] همین منطقه کجران دولت است، او طرف هم طالب این طرف هم طالب. دیگه جنگ است، اردو هم است، اربکی هم است، پولیس هم است. از روزی که کرزی صاحب شیشته سنگر است، یعنی نمیتواند اصلا. اردو اگر نبودی همین اربکی اگر نبودی، پولیس محلی نباشه هر لحظه روی کجران جنگه. از روزی که غنی شده، نه پیش از او هم، زمان کرزی صاحب دوازده سال در باغران رفته نتوانسته. همین جنگ [است]، شب در منطقه مین گور کو، مینهای کنترولی که هیچ مسلمانها خبر ندارند. در سطح ولایت دایکندی از منطقه کجران بیشتر شهید نداده در افغانستان. گفتم که از فامیل خودم چهار تا شهید دادم. داماد ما شهید شده، باجه مه شهید که آنها را من نیاوردم سیاه سرهایش هم آنجا هستند، که هرکدام چهار یا پنج یتیم دارند، در کجران هیچ خانوادۀ نیست که شهید نداده باشد. که چهار تا یتیم یکش دارد پنج تا هم دیگرش که یکی دامادم میشود دیگرش هم باجهام میشود. منطقه کجران بیاعضای شهدا نیست.
امروز برای مردم خدمت میکنم و در هیچ مشکلات اشک مه نامده، مگر امروز که اینجا دیدم اشکهایم بالا آمد (گریه میکند) در طول عمر به قرآن اگر مشکلات سرم تأثیر کرده باشد، اما امروز عکس برادرم را دیدم اشکم جاری شد، داغ از دست دادن برادر خیلی سخت است(گریه می کند). برادرم ازدواج کرده بود، سه تا اولاد دارد که دو تا پسر است و یک تا دختر؛ اولادهایش یکی سن ۱۲ و دو تای دیگر پشتسر اوست، فرزند بزرگش پسر است، در همانجا متولد شده بود.
ما که رفتیم آنها را به مسجد برده بودند. دیگه نمیشد، کالای آنها همین پایین به بالا گوشت و خون بود. همین رواج ما است که شهید را هیچ چیز را از جانش نکشیم، با همان کالایش -مسجد خیلی خنک بود، همین تیرماه بود دیگه- ما هم رسیدیم قبر و تمام چیزها را جور کرده بود، فقط در همان مسجد داخل کفن با همان کالایش پیچ داده بود، فقط دیدارش را کردیم. از پایین به بالا دیگه خیلی صدمه دیده بود، نیاز به دیدن نبود، فقط رویش را دیدم.
برای ما که اطلاع آمد ساعتهای یازده بجه بود، یازده صبح. برای ما از کجران زنگ زدند ساعتهای یازده بود، که من آن را یادداشت گرفتم. اینش را نمیدانم که ساعتهای ۱۰ بجه بوده مقصد ساعت یازده به ما خبر دادند که بیایید. طالبان میگویند ما نکردهایم کس دیگر کرده، طالبان همانجا میروند و میآیند، موترها میرود و میآید. اگر چه تا حدی که بشناسند که ملکی است و بیغرض میباشند کاری با آنها ندارند، اگر یک وقت بفهمد که برادر کسی پولیس یا اربکی است، او را میگیرند. چند تا که در همان وقتها گرفته بود، از موتر تا کرده بود، یکی که برادرش را یوسف میگفت را پایین کرده بود، به یک گوشش فیر کرده و مرمی از گوش دیگرش بیرون شده بود و به او گفته بودند که چرا برادرت اربکی است.
در این شکل اگر شناسایی کنند که بشناسه که برادرش پولیس است یا اربکی یه یا مثلا چیزیه میکشند، اگر نشناسد بازهم غرض نداره. دیگه راهی [هم] نداره خو راه منطقه از همانجا است. برادرم کشاورز بود و برای کار رفته بود، زمین پدری همانجا است. مه خود مه نرفتم بیخی دل مه از همان منطقه سرد شده آنطور سرد شده که خدا میداند.
اگرچه که من بگویم زندگی خوبه، نه فقط شب و روز تیر میشه. وقتی که تو مهاجر باشی و اینجا بیایی و پول نداشته باشی، امروز در همان قریه که قریه نایبی میگه که همانجا یکنیم جریب زمینواری یه، کشاورزی یه، دیگه او تو چیزی نداره. مقصد یک روزگار میچله دیگه. خانمش بیچاره که من بگویم ماشین کار کرده باشد نه، یا گلدوزی کار کرده باشد نه، همین ماشینهای ساده کار میکرد به منطقه، اینجا دیگه نه. پشم و این چیزها زنها میآورند در قریه اما خوب معلومات ندارم. سه طفلش مکتب میرود، هرسه تایش به مکتب شیخآباد میگه، همانجا میره.
خواستهام این است که خدایا مرگ زیر لحاف به مه نکنی، همانگونه که برادرم شهید شده، جام شهادت از خدا میخواهم. این آرزوی مه است در خاطره هم نوشته کردم. جام شهادت میخواهم که اصلا اگر خدا مره زیر لحاف میکند نکند، اگر مه بنده خاص تو ام، بگذار که جام شهادت را بنوشم، هرچه که شد. این آرزو را از خدا دارم.
بسیار یک اخلاق خاص داشت. همین اخلاق خاصش که بیادم میآید دلم آتش میگیرد(گریه راوی). به خاطر خوبی و مهربانیهایش دلم میسوزد، وقتی دوستانش نزد من غلامرضا میگویند و از او یاد میکنند، روز روشن سر من شب تاریک میشود، حالا از او چه بگویم، به آنها نیز میگویم که او را نزد من یاد نکنید، قلبم آتش میگیرد، حالا که رفته نیست، اما غمهایش کمرم را شکسته است. جوانمرگی بسیار سخت است، ما سه برادر بودیم او برادر کوچکم بود، نزد ما بسیار نازدانه بود و او را بسیار دوست داشتیم، احترام مرا خیلی داشت، همۀ ما میمیریم، ما هم پشت سر آنها میرویم، لیکن همین داغی را که برای یکدیگر خود میگذاریم بسیار سخت است.