Hassan

is a victim/survivor of a/an

  • Ground Attack
  • In many incidents and cases related to the war in Afghanistan, some information might be missing due to the volatile nature of the conflict or the difficulty in gathering comprehensive information
  • The content displayed in black constitutes sensitive and confidential information.
Photo of Victim

Additional information

  • Date of birth:

    1973

  • Village/Town of birth:

    Zarin زارین

  • Province of birth:

    Bamyan: Yakaolang

  • Gender:

    Male

  • Ethnicity:

    Hazara

  • Education:

    Illiterate

  • Date of the main incident:

    1998

  • Place of the main incident:

    Balkh

Incident description

آنطوریکه راوی داستان حسن یعنی خدیجه عزیزی میگوید حادثه برای آنها نامعلوم است و قبر حسن هم نامعلوم است.

Source

AHRDO Archive

Alleged type of harm

  • Psychological costs: Experienced scenes of clashes and violence
  • Psychological costs: Faces traumas and anxiety
  • Psychological costs: Have been otherwise mentally, emotionally and psychologically harmed and affected
  • Psychological costs: Seen people killed and injured or tortured
  • Human costs: Injured
  • Human costs: Killed
  • Materials costs: Land, farms damaged, and orchards damaged or overtaken
  • Materials costs: Livestock killed or dispossessed
  • Materials costs: Money taken away in the form of looting, ransom, forced feeding
  • Materials costs: Property destroyed, damaged, occupied
  • Materials costs: Property, land and livestock abandoned due to fear of getting killed

Alleged type of crimes

  • War crime: Attacking civilians
  • War crime: Murder
  • War crime: Wilful killing

Hassan

Incident geolocation

  • Province:

    Balkh: Balkh

  • Latitude:

    36.7552664690114

  • Longitude:

    66.896803319564

Witness/Survivor Statement

مردگیش درگ نداره راوی: خدیجه عزیزی (دختر کاکا) قربانی: حسن زمان حادثه: ۱۳۷۷ مکان حادثه: مزار شریف [نامم] جدیجه [و تخلصم] عزیزی [است] آری. [شهید نامش] حسن [است]. پسر کاکایم می‌شد و ایورم. یگان ۲۵ ساله بود که شهید شد. در خود یکاولنگ، در قریه زارین متولد شده بود. [حسن] غریب کار بود دهقانی نمی‌کرد، گاهی وقت دهقانی هم می‌کرد، مقصد کار می‌کرد در شهر ملک‌ها کار می‌کرد. گاهی به مزار می‌رفت گاهی به کابل، بامیان [برای کار کردن می‌رفت]. [محل شهادتش] مزار [شریف است]. حسن وقتی که به شهادت رسید همرایش یک بچه خاله‌اش و یک بچه عمه من یک بچه تغه/طغه من هم بود همه‌اش در مزار غرق شدند. 1 [در حمله طالبان به مزارشریف] شهید شد. کارگری، آری در مزار برای کارگری رفته بود. [حادثه] سرِبهار بود، آری سربهار. [همان سال ۱۳۷۷] البته، من آنقدرش را نمی‌فهمم. نه، درس نخوانده بود فقط یک سیاهی خوان بود، درس نخوانده بود. آری [خانه‌اش در] سرآسیاب بود. نه، نه قبرش سرگُم رفت ما ندیدیم. (نامفهوم) ما دیدیم که شهید شد، خیلی کسان [دیگر هم شهید شد] همان بچه خاله‌شی همین بچه عمه من همین‌ها هیچ مردگی‌اش درک ندارد. خیلی دیر بعد قوم‌ها جمع شد گفت ما به چشم خود دیدیم کشته شد. آری گفتند طالب‌ها کشته بچُوم که چه رقم کشته. خبر داشتیم یک عکس سیاه و سفید از کابل روان کرده بود، همینطور یگان نشانی روان می‌کرد احوالش را یگان دکاندار می‌آورد، گاهی خودش می‌آمد. تیرماه [خبر شدیم] و پدر و مادرش را شنواندیم. مادرش سهو شد از آن پس خیلی دیوانگی می‌کرد، گپ‌های ایله کاله می‌گفت بیچاره. آری از خاطر همان [مرگ نوجوانش] آب یخ می‌خورد دیگر چیزی خورده نمی‌توانست. بیخی شب در خانه نمی‌آمد روز تا بیگاه و شب تا صبح را می‌گشت و می‌گفت دلم سرخ می‌آید؛ همینطور می‌گشت بیچاره. پدرش خوب بود، غنیمت بود به اندازهٔ مادرش کُوتو نمی‌کرد. [وقتی پدر و مادرش را خبر کردند بعد از آن آنها هیچ سرقبرش نرفتند چون] او گم شد، هیچ قبر نداشت. خیلی آدم خوبی بود، کارگر بود، زحمتکش بود، یگان کَرَد می‌آورد، ما خیلی... آنطور که... گاه چیز نبود یک روغن نباتی ایلفی بود در همان دوره، برنج پرمل بود، کار که می‌کرد از آنها به ما می‌آورد، خوب بود، خیلی بچه قاش‌واز بود. خانه نمی‌نشست. آنجا کار کردن می‌رفت، گاهی غزنی می‌رفت، گاهی کابل گاهی بامیان. آری مجرد بود، خانه دار نبود. دایم او را ازبک می‌گفت، سید و هزاره به نام اوزبک می‌شناخت، قد بنلد داشت و خوبشی بود. او دایم کوله پکول سر می‌کرد. پَک گُم شد. یکدانه قاشق داشت، قاشق قدیمی ارمنه که از او بود. یک ساعتش تا بعدها بود [اما] خراب، اگر بچه‌ها بیرون نینداخته باشند. [پدرش] آری دو سال شده فوت کرده، مادرش یک دو سال پیش [از پدرش فوت کرد] یعنی چهار سال می‌شود. آری [مادرش تا آخر عمر] یادش را می‌کرد. مادرش از همان خاطر مریض شد، پای درد شد، کم فکر شد، خیلی کم فکر شد. آری [وقتی زنده بود با پدرش خرج خانه را فراهم می‌کردند]. پدرش که ماند هم در گردن او(شوهر خدیجه عزیزی) بود و مادرش هم. زیاد نفر که قتل شد هیچ کس هم جستجو نتوانست که پیدا شود، از هیچ کس پیدا نشد. نه، نه هیچ چیزی نگفت [روزی که طرف مزار می‌رفت] او که می‌رفت از دشت می‌رفت و هیچ در قصه‌اش هم نبود که خبر کنم یا نکنم هیچ در غمش نبود، می‌رفت همانطور. آری [نترس بود] هیچ در غمش نبود. ما آنجا را ندیدیم، می‌گفتیم کجایه؟ [می‌گفتند] کابله! کابل را ندیدیم، مزار را همین حالا هم ندیده‌ام، کابل را هم آنطور ندیدیم یک بار همانطور گذری رفتیم. می‌رفت همانجا، ما دیگه سیاسریم ندیدیم که کجا می‌رود یا نمی‌رود. باز می‌آمد، می‌رفت، قدیم یک خط می‌آمد. تلفن نبود، نه برق بود نه تلفن بود هیچ چیز هم نبود. در اول [حکومت] کرزی جنراتور پیدا شد که برق آمد. خانه که می‌آمد هیچ قصه نمی‌کرد، هیچ چیز نمی‌گفت.